پنج شنبه - 2018 ژولاي 19 - 7 ذيقعده 1439 - 28 تير 1397
Delicious facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 95980
تاریخ انتشار : 12 اسفند 1394 11:42
تعداد مشاهدات : 297

دلنوشته طلاب درمورد حوزه- مدرسه علمیه امام خمینی (ره)

دلنوشته طلاب درمورد حوزه- مدرسه علمیه امام خمینی (ره)- رباط کریم

به نام خدايي كه وجودم ز وجودش به وجود آمد .....
خدايا هميشه و در همه حال به فكر آن بودم كه كجا و چگونه آرامش دلم را بدست آورم ، با وجود آنكه تو هميشه دركنارم بودي و خود اين را مي دانستم اما دوست داشتم علاوه بر آنكه از رگ گردن بمن نزديكتري درآغوشت نيز باشم . لذا بدنبال جايي مي گشتم كه فقط از تو گويند و وجودم با ياد تو و بندگان خاص و خالصت پر شود.
دوست داشتم بشنوم و عمل كنم به قال الباقر(عليه السلام) و قال الصادق(عليه السلام) ...
دوست داشتم حس كنم شاگرد امام جعفر صادق (عليه السلام) شدن را ...
دوست داشتم بدانم كه بايد چه كرد براي سرباز و ريزه خوار آقا شدن ....
دوست داشتم راهي كوتاه پيدا كنم براي بنده خوب شدن ، دختر، خواهر، همسر و مادر خوب شدن ...
دوست داشتم دل آرام باشم ، صبور و مهربان و فارغ از همه ي اين دنيا زدگيها ...
دوست داشتم ته ته ته همه ي نا اميدي ها ، نداشتن ها، نخواستن ها، نبودن ها،و بن بست ها خدا آغوشش را باز مي كرد برايم ....
دوست داشتم ....
تا اينكه همه ي اين دوست داشتن ها به يك مسير ، به يك هدف و به يك مقصد ختم شد ، (حوزه علميه) ((مكتلب آقا امام زمان "عج" ) و در اصل آغوش خدا ، و بر پيشاني ام كه نه بر دل و جانم مهر "طلبگي" حك شد...
حوزه اي كه هم علميه بود و هم عمليه ، حوزه اي كه چارچوبش را ايمان ، پرهيزكاري ، عمل صالح و برائت از خود پسندي و غرور تشكيل ميداد و در اصل حوزه برايم همان آغوش گرم خدا بود كه سالها به دنبالش بودم ، خدايم راشكر كردم اما حالا من نيز براي رسيدن به اين آرزو و موهبت بزرگ بايد كاري انجام مي دادم . خيلي فكر كردم كه براي سپاس از خداوند چه بايد بكنم فقط به يك كلمه رسيدم ((آدم)) باشم همين و بس و ان شا الله دغدغه همه ما طلبه ها انسانيت باشد و از خداي منان مي خواهم كه مرا از ((من)) رها كند كه هيچكس به اندازه ه ((من)) مرا اذيت نكرد...
از او مي خواهم كه عقيده هايم را از عقده هايم مصون بدارد ...
.از اومي خواهم كه ، اراده ام را به زمان كودكي ام باز گرداند ، همان زمان كه براي يكبار ايستادن هزار بار مي افتادم اما نا اميد نمي شدم...
واز او مي خواهم بمن كمك كند پيش از اينكه درباره راه رفتن كسي قضاوت كنم .... كمي ، فقط كمي با كفش هاي او راه بروم ....
نسيم فهيمي
طلبه فارغ التحصيل مدرسه علميه امام خميني(ره) رباط كريم


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :