چهارشنبه - 2020 ژانوِيه 22 - 27 جمادي الاول 1441 - 2 بهمن 1398
Delicious facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 84986
تاریخ انتشار : 18 مهر 1394 14:38
تعداد بازدید : 573

اين زميني ها

مراسم شب هفت همسر شهيدم پايان يافته بود . با بچه ها در منزل نشسته بوديم كه زنگ خانه به صدا در آمد . مهدي رفت در را باز كرد . زن و مردي وارد خانه شدند . به محض ورودشان به منزل ، بغض زن تركيد ، سكوت كردم تا كمي آرام گيرد. دستمالي از كيفش بيرون آورد و اشك چشم هايش را پاك كرد .

شهيد عليرضا ياسيني

مراسم شب هفت همسر شهيدم پايان يافته بود . با بچه ها در منزل نشسته بوديم كه زنگ خانه به صدا در آمد . مهدي رفت در را باز كرد . زن و مردي وارد خانه شدند . به محض ورودشان به منزل ، بغض زن تركيد ، سكوت كردم تا كمي آرام گيرد. دستمالي از كيفش بيرون آورد و اشك چشم هايش را پاك كرد .

پرسيدم : - بگو چي شده ؟!گفت : - همين دو سال پيش بود كه فرزندمان سخت بيمار بود و نياز به عمل جراحي داشت . به خاطر ناتواني مالي ، نمي توانستيم او را بستري كنيم و براي فراهم كردن پول هم به هر دري زديم كاري از پيش نبرديم و پول عمل فراهم نشد . روزي شوهرم گفت : بهتر است نزد فرمانده پايگاه برو ، شايد فرجي بشود .

روز سه شنبه بود ، صبح اول وقت به دفتر شهيد ياسيني رفت و يك ساعت بعد ، خوشحال و شادان بازگشت . به او گفتم :« مثل اينكه با دست پر بر گشته اي؟!» در اين حال شوهرش دنباله حرف را گرفت و ادامه داد : - آره ، وقتي كه وارد دفتر تيمسار شدم ، گفت :« بفرماييد بنشينيد!»بعد از اينكه روي يكي از صندلي هاي كنار ميزش نشستم ، گفتم :« ببخشيد تيمسار! يك مشكلي دارم مي خواهم با شما در ميان بگذارم با آرامشي خاص گفت : - بگو ببينم مشكلت چيست ؟گفتم :- فرزندم بيمار است و احتياج به عمل جراحي دارد . براي بستري كردنش پول كافي ندارم و به هر دري زده ام ، نتوانسته ام وجه مورد نياز را تهيه كنم . در اين موقع شهيد ياسيني كشوي ميزش را بيرون كشيد و گفت :- اين دو عدد سكه كه مال خودم هست مي توانم تقديم شما كنم . گفتم : - نه تيمسار! به اين شكل راضي نيستم ، اگر وامي برايم جور كني ، خيلي ممنون ميشم . تبسمي روي لبانش نشست و گفت :- وام كه به اين راحتي جور نمي شود ، همين را بگير! براي پرداختش هم زياد خودت را به مشكل نينداز. ان شاءالله كه موثر باشد !

در اين حال زن دست به دعا برداشته بود و مرتب براي شهيد ياسيني دعا مي كرد، شوهرش دوباره ادامه داد و گفت : - من آن روز ، دو عدد سكه را گرفتم و مشكلم را برطرف كردم . از آن روز تا به حال ، هر چه سعي كرده ام تا آن امانتي را تهيه كنم و به ايشان پس بدهم ، نتوانسته ام . امروز خود را مديون او مي دانم خدمت رسيده ايم كه بگوييم شما دو عدد سكه از ما طلبكاريد و درصدد هستيم يا وجه آن را بپردازيم يا دو سكه را. وقتي شرايط آنها را آن گونه ديدم ، گفتم :- حلالتان باشد ! حتما آن شهيد عزيز سكه ها را به شما بخشيده است ، ديگر لازم نيست بپردازيد.

آن زن و شوهر ، هر دو در حالي كه زير لب دعا مي كردند ، خداحافظي كردند و رفتند .

 

منبع: -taa-aseman.blagfa.com  

 

 

 

 

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :