جمعه - 2017 نوامبر 24 - 6 ربيع الاول 1439 - 3 آذر 1396
Delicious facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 217443
تاریخ انتشار : 26 مرداد 1396 11:26
تعداد مشاهدات : 78

مدرسه علمیه حضرت ولی عصر(عج)

26مرداد سالروز ورود آزادگان سرافراز به میهن اسلامی

حضرت امام خمینی1: اسرا در چنگال دژخیمان خود سرود آزادی­اند و احرار جهان آنان را زمزمه می­کنند.([1])...


پدر یتیمان، انیس بی­کسان، هم­درد رنج دیدگان، نگاهبان خانواده­های فقیر و بی­کس

این­ها کلمات سرکشی است که مصطفای شهیدان، چمران در وصف او سرود. در وصف کسی که حسرت یک آه را بر دل مزدوران دو رژیم سفاک پهلوی و حزب بعث عراق نشاند. آزادمردی که سربازگونه از بدو حیات خود برای خدا و اعتلای اسلام قدم برداشت، قدم­هایی به وسعت خرم­شهر و سوسنگرد، دب حردان و قصر شیرین و کرمان­شاه و آبادان و یا حتی قدم­هایی به تنگی اردوگاه­های موصل و رمادی و قدم­هایی که اخیراً شناختیم نه، نشناختیم؛ قدم­هایی که جای جای جاده­های قم ـ تهران، تهران ـ سمنان، سمنان ـ مشهد، آن­ها را می­شناسد، قدم­هایی که ریگ­های مرز خسروی آن­ها را می­شناسد، ریگ­هایی که عرفه­ های ابوترابی را از حفظ­اند.

 

سال 1318 ﻫ . ش در حالی شروع شد که جهان در آتش جنگ جهانی دوم می­سوخت و ایران نیز در آتش استبداد رضاخانی، کوچه­های قم در آن روزها شاهد تولد فردی قزوینی الاصل بود، تولدی که سندش بعدها در طالقان تنظیم شد.

اجداد سیدعلی اکبر ابوترابی، همه از سلسله جلیله سادات و اهل علم و اجتهاد بودند، در همین راستا ایشان در معرفی اجدادشان در بازجویی ساواک می­گویند:

اجدادم همه تا چند طبقه در نجف اشرف تحصیل کرده­اند و فعلاً مرقد جمعی از آن­ها در آن­جاست([2])

جد پدری ایشان نیز از علمای بزرگ قزوین و دارای رساله عملیه بوده، همچنین پدر حجةالاسلام ابوترابی که بعد از فوت پدرش زعامت مردم قزوین را به عهده گرفت، توسط ساواک این­چنین ارزیابی می­شود:

سیدعباس ابوترابی از روحانیون افراطی مخالف دولت بوده که به وسیله سخنرانی­های خود موجب تحریک مردم به اغتشاش در شهرستان قزوین می­گردد.

مادر بزرگوارش سیده علویه­ای است که در دامان علم و اجتهاد پرورش یافته است. سیدمحمدباقر قزوینی که از علمای بزرگ و مجتهدان به نام بود، جدّ مادری اوست.

فعالیت­های قبل از انقلاب مرحوم ابوترابی با شروع جنبش فداییان اسلام رقم خورد. در دورانی که مبارزات آنان به اوج خود رسید؛ سیدعلی اکبر ابوترابی در سن نوجوانی ­قرار داشت و با شرکت در مراسم آن­ها ضمن همراهی و همدلی با ایشان، خود را برای مبارزه­ی همه­جانبه آماده می­کرد. در رابطه با چگونگی شرکت خود در این مراسم چنین نقل می­کند:

از نظر سنی، سن ما در آن سال­های قیام به حق آن­ها، در حدی نبود که بتوانیم در جمع آن­ها حضور داشته و بهره­مند باشیم… خلاصه، از حرکت امام در سال 41 ـ باور کنید ـ 6 ماه نگذشته بود که در سراسر ایران موجی عظیم به وجود آمد که زیر بنایش را فداییان اسلام فراهم کرده بودند.

همچنین در جریان قیام 15خرداد ایشان در کسوت روحانیت و در مدرسه نواب مشهد و پدر بزرگوارش در قزوین از هیچ تلاشی در این راستا فروگذار نکردند. و پس از تبعید حضرت امام خمینی1 به نجف، عزم دیدار امام و کسب فیض از محضر او و دیگر بزرگان حوزه علمیه نجف او را از راه بندرخرمشهر و به طور مخفی به وسیله بلم به بصره و از آن­جا به نجف اشرف رساند، در آن­جا توانست دروس حوزوی خود را تا اتمام سطح ادامه دهد. ایشان در سفری کوتاه به ایران ازدواج نمود و مجدداً همراه با همسرش به نجف برگشت.

هنوز یک سال و نیم از تولد فاطمه(i) نگذشته بود که قصد مراجعت به ایران را کرد، اعلامیه­ها در چمدان­ها جاسازی شد تا به موقع به دست مردم ایران برسد که در راه بازگشت در مرز توسط ایادی ساواک کشف و سیدعلی ­اکبر دستگیر ­شد.

گرچه تدبیر او در برخورد بازجوی­های ساواک را قانع نکرد، ولی دوران محکومیت­ش طولانی نشد و پس از شش ماه، از زندان آزاد و به زندگی مبارزاتی خویش بازگشت.

تلاش حجةالاسلام ابوترابی پس از آزادی از زندان برای بازگشت به نجف اشرف با شکست روبه رو شد و به ناچار به صف مبارزات پنهان پیوست.

گرچه هر نوع رابطه و تماس با شهید سیدعلی اندرزگو ـ که داغ شناسایی خویش را بر دل دستگاه امنیتی پهلوی نهاده بود ـ از حساسیت ویژه­ای برخوردار بود، امّا نزدیکی و هماهنگی سید علی­اکبر با ایشان چنان بود که در بسیاری از برگه­های کنترل تلفن شهید اندرزگو نام علی­اکبر ابوترابی نوشته و با خط خوردگی تصحیح شده بود.

تلاش در سنگر تبلیغ و رفت و آمد زیاد به حدی بود که در یکی از گزارش­های ساواک این­گونه معرفی می­شود:

سیدعلی اکبر ابوترابی فردی فعال است که دایم بین قم و تهران در حال تردد است، او آرام ندارد.([3])

تلاش و پایمردی سیدعلی اکبر ابوترابی محدود به ایران نبود، او به لبنان و اراضی اشغالی رفت تا از نزدیک شاهد تلاش مبارزان لبنانی باشد و از نزدیک وضعیت بیت المقدس را مشاهده نماید.

و آن­گاه که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید؛ مرحوم ابوترابی با مراجعت به شهر آبا و اجدادی خویش، ـ قزوین ـ کارهای مهمی انجام داد که تشکیل و هدایت کمیته انقلاب اسلامی یکی از آن­ها بود. پس از چندی هم با رأی قاطع مردم به عضویت شورای شهر انتخاب و ریاست آن­را به عهده گرفت.

مدتی بعد با شروع حمله جنون­آمیز عراق به کشور اسلامی نیازهای زیادی از جهت سازماندهی و اداره نیروهای مردمی احساس شد و پای سیدعلی­اکبر به جبهه­ها باز شد.

در آغاز جنگ تحمیلی از قزوین با لباس رزمی رو به سوی جبهه آورد و در کنار شهید دکتر مصطفی چمران در ستاد جنگ­های نامنظم به سازماندهی نیروهای مردمی پرداخت و شخصاً به مأموریت­های شناسایی رزمی و دشوار می­رفت، آزادی منطقه پر حادثه و خطرناک دب حردان به فرماندهی وی یکی از اقدامات ایشان است.([4])

سرانجام در روز 26 آذرماه، در یکی از مأموریت­های شناسایی در حالی که هفت کیلومتر از نیروهای خودی فاصله گرفته و تا 200 متری دشمن پیشروی کرده بود، در راه بازگشت مورد شناسایی و تعقیب دشمن قرار گرفت و به اسارت درآمد.

مرحوم ابوترابی در خصوص چگونگی اسارت خود می­گوید:

در تاریخ 26/9/59 در تپه­های الله اکبر به اسارت درآمدم… روز دوم لازم بود یک شناسایی دقیقی برای عبور شب دوم داشته باشیم، لذا برای شناسایی رفتیم… به طوری که فاصله ما با آن­ها کمتر از 200 متر بود… ما شناسایی شدیم.([5])

شهادت­نامه شهید چمران در رثای علی­اکبر ابوترابی ـ که گمان قوی بر شهادت ایشان داشت ـ گواهی گویا در نقش تعیین کننده­ی ایشان در محورهای عملیاتی جنوب کشور می­باشد.

تلاش بی­وقفه و تحرک زیاد مرحوم ابوترابی باعث شد تا هنوز چند ماهی از جنگ نگذشته ایشان به اسارت در آیند و در طول هشت سال دفاع مقدس ایشان با تیغ زبان به مصاف دشمنان برخیزد و روشنی بخش اسیرانی باشد که به مرور زمان به تعداد آن­ها افزوده می­شد.

ایشان خاطرات آن­روز را چنین به تصویر می­کشد:

در سلول برای اعتراف گرفتن چندین بار مرا به پای چوبه دار بردند و شماره­ی یک و دو را گفتند و برگرداندند. در طول روز مرا چندین بار بردند و آوردند. بالاخره شب مرا به مدرسه العماره بردند و یک تیمسار عراقی به افرادی که آن­جا بودند، گفت: این حق خوابیدن ندارد. ما نیمه شب می­آییم برای اعتراف گرفتن. اگر اطلاعات لازم را نداد سرش را با میخ سوراخ می­کنیم، نیمه شب هم آمدند و سرم را با میخ سوراخ کردند ولی ضربه طوری نبود که راحت شوم.

در آن روزها شایعه شهادت ایشان در کشور و برگزاری مجالس ترحیم و همچنین ابلاغ تسلیت امام1 در مجلس یادبود ایشان، باعث شد رژیم سفاک بعث ایشان را به عنوان یک روحانی سرشناس، شناسایی کند.

نام ابوترابی در اردوگاه­های اسارت چونان نسیمی فرح­بخش برای آزادگان بود، نسیمی که هرجا وزیدن می­گرفت، لبخند بر لبان اسرا می­نشاند و مایه امید دل آن­ها بود.

سرانجام پس از گذشت ده سال سیدعلی اکبر ابوترابی که به حق “سید آزادگان” لقب گرفته بود، با عزت و سربلندی به میهن اسلامی بازگشت.

نمایندگی ولی فقیه در امور آزادگان و نمایندگی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی پس از آزادی در کنار نام او قرار گرفت، اما او تغییری نکرد. همان روحانی بی ادعای بی اعتنا به چرب و شیرین دنیا باقی ماند و جز به تلاش برای آسایش و کمال خلق خدا نیندیشید.([6])

e e e

12 خرداد سال 79 مسیر تهران ـ مشهد، عروج کسی را شاهد بود که هنوز ریگ­های مرز خسروی عرفه­های او را زمزمه می­کردند و جای جای مسیر، حسرت قدم­های او را به دل داشتند.

مرقد مطهرش در کنار بارگاه ملکوتی ثامن الحجج، سرور و آقایش قرار گرفت تا شاید کسی که از آن­جا عبور می­کند، فاتحه­ای بخواند و این آیه را زمزمه کند )الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیکم الملائکه الاّخوف علیهم ولا هم یحزنون(

پی­نوشت:

[1]. صحیفه­ی نور، ج 21، ص 32.

[2]. سیدعلی اکبر ابوترابی، یاران امام به روایت ساواک، ص 80 .

i . اولین فرزند حجةالاسلام والمسلمین ابوترابی.

[3]. سند شماره 1374 / 21 ـ 4/5/50 .

[4]. پاک باش و خدمتگزار، ص 24 ـ 5 .

[5]. همان، ص 51 ـ 49 .

[6] . دکتر غلامعلی حداد عادل به نقل از پاک باش خدمتگزار، ص 72.

hawzah.net



نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :