شنبه - 2018 اکتبر 20 - 10 صفر 1440 - 28 مهر 1397
Delicious facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 205617
تاریخ انتشار : 22 فروردین 1396 9:22
تعداد بازدید : 152

مدرسه علمیه حضرت ولی عصر(عج)

مکالمه عربی با استاد جان محمدی

مکالمه حضوری درس 4 وترجمه مکالمه درس3...




مکالمه 4

ترجمه مکالمه 3

سامر: ببخشيد، سالن انتظار کجاست؟

سامر: عفوّاً، أينَ تقَعُ قاعة الانتظار أو صالة الانتظار؟

 

هند: نمی­دانم. از مسؤول اطلاعات بپرسيد.

هند: لا أدري إسألْ موَظَّفَ الاستعلامات.

 

سامر: ممنون خانم، حتماً می­پرسم.

سامر: شکراً سيدتي، سأسألُ حتماً.

 

هند: برای چه به ايران آمديد؟

هند: لماذا جئتَ أو جئتُم الی ايرانَ؟

 

سامر: آمدم در مؤسسه زبان ايران زبان عربی تدريس کنم و الآن برای ديدن خانواده­ام به قاهره می­روم. شما برای چه به ايران آمديد؟

سامر: جئتُ لأدرِّسَ اللغةَ العربيَّةَ بمعهد اللغات و الآنَ أذهبُ الی القاهرة لزيارة أسرتي. أنتِ لماذا جئتِ الی ايران؟

 

هند: من به ايران آمدم تا زبان فارسی را ياد بگيرم.

هند: أنا جئتُ الی ايرانَ لأتَعلَّمَ اللغةَ الفارِسيَّةَ.

 

سامر: چه خوب، ياد گرفتيد؟

سامر: جيِّد جداً، هل تعلَّمتِ؟

 

هند: بله، الآن می­توانم به زبان فارسی صحبت کنم.

هند: نعم، الآن أستطيعُ أن أتکلَّمَ باللغة الفارسية.

 

سامر: چند سال طول کشيد؟

سامر: کم سنةً استغرقَ من الوقت؟

 

هند: چهار سال طول کشيد. آه ببخشيد شما صدای گوينده را می­شنويد؟

هند: استغرقَ اربع سنواتٍ. آه، عفواً هل تسمع صوتَ المُذيعِ؟

 

سامر: بله، می­گويد: هواپيمای شماره 198 بزودی پرواز می­کند لطفاً برای سوار شدن آماده شويد.

سامر: نعم، هو يقول: الطائرةُ المُرقَّمةُ مائة و ثمانٍ و تسعين ستُقلِعُ فاستعدّوا للرکوب.

 

هند: از کدام در بايد بيرون برويم؟

هند: من أيِّ بوّابةٍ يجبُ أن نَخرُجَ؟

 

سامر: فکر کنم از در شماره دو بايد خارج شويم. عجله کنيد به اتوبوس نقل مسافر برسيم.

سامر: أظُنُّ يجبُ الخروج من البوّابة رقم اثنين. أسرعي لنَصلَ الی حافلة نقل الرُکّاب.

 

هند: شما برويد من با مادرم می­آيم. به اميد ديدار

هند: إذهَب أنتَ أنا سأجيءُ مع أميّ. الی اللقاء

 

سامر: به اميد ديدار

سامر: الی اللقاء

 

للتعريب 4: گفتگوی زير را به زبان عربی برگردانيد.

 

سمير: سلام سميرة، خواهر عزيزم

سميرة: سلام سمير، برادر عزيزم

 

سمير: کی به خانه رسيدی؟

سميرة: يک ساعت قبل رسيدم.

 

سمير: با چه کسی آمدی؟

سميرة: با دوستانم جميله، رجاء، نُهی، و سُعاد آمدم. تو با چه کسی آمدی؟

 

سمير: من هم با دوستانم سليم، جميل و طارق آمدم.

سميرة: راستی سليم بلند قد است؟

 

سمير: بله او بلند قد، گندمگون و مو مشکی است.

سميرة: إإإ..، پس کاملاً شبيه خواهرش سُعاد است؛ زيرا او نيز بلند قد، گندمگون و مو مشکی است.

 

سمير: کداميک بزرگتر است؟ سليم يا سُعاد؟

سميرة: گمان کنم سُعاد بزرگتر است؛ چون او دوست من و سليم دوست توست.

 

سمير: راستی به مزرعه رفتيد؟

سميرة: بله، ديروز بعد از مدرسه رفتيم.

 

سمير: آنجا چه بود؟

سميرة: در مزرعه يک شتر نر و يک شتر ماده و يک ماده اسب سفيد و يک خروس زيبا بود.

 

سمير: يعنی درخت نبود؟

سميرة: چرا، يک درخت سيب و يک درخت هلو بود. گلهای زيبايی هم آنجا وجود داشت.

 

سمير: ببخشيد، من خسته­ام و می­خواهم کمی استراحت کنم. شب بخير

سميرة: اشکالی ندارد. من هم می­خواهم بخوابم. شب بخير


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :