چهارشنبه - 2018 ژولاي 18 - 6 ذيقعده 1439 - 27 تير 1397
Delicious facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 205593
تاریخ انتشار : 21 فروردین 1396 12:15
تعداد مشاهدات : 138

مدرسه علمیه الزهرا(س)واوان

دستان بذر پاش تو...

زنگ تفریح، همه به آسمان ابری چشم دوختند و یک صدا با هم گفتند: «کاش فردا برف ببارد و مدرسه تعطیل باشد!» همه چنین آرزویی کردند؛ جز یک نفر که در دل با خدا زمزمه کرد: کاش امشب، ابرها از آسمان بروند! این دعای همیشگی او برای ابرها بود. هیچ کس نمی دانست چرا او هرگز در روزهای برفی و بارانی شاد نیست، از کجا می دانستند پدرش یک دست فروش است.

قدم های جست وجو گرت، تعطیلی ندارند، چشمانم دل واپست آرام نمی گیرند، دستان توانگرت، هر لحظه خاک سخت زندگی را شخم می زنند تا بذر امید بیفشانند و دیوارهای نومیدی را از مسیر رفتن بردارند. من چگونه آسوده خفته ام در میان آرزوهای برآورده خویش، حال آنکه تو دست به کار فراهم آوردن رؤیاهای منی و سر آسودن نداری تا من هرگز حتی خواب های مختصر پریشان نبینم و آتیه خواهش هایم آسان به دستان جوانی ام برسد. تو نمی دانی، شب ها که خفته ای، از صدای قلب خسته ات، کبوتری پر می کشد و به آسمان ها می رود تا خدا او را در آغوش بگیرد و خستگی هایش را دور کند.

من اینجا می بینم که در آسمان ها ستارگان، پدر خسته و خفته مرا به هم نشان می دهند و فرشتگان، آن بالاها برایش چادرشبی از خواب های طلایی می بافند و نسیمی آن را به زمین می آورد و بر روی شانه هایش می اندازد. من دعا می کنم و با دعای من، شب دراز می شود و خورشید، دیرتر و دیرتر بیرون می آید و ماه، همچنان شب را برقرار نگه می دارد تا تو بیشتر چشم هایت را به خواب بدوزی.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :