جمعه - 2017 دسامبر 15 - 27 ربيع الاول 1439 - 24 آذر 1396
Delicious facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 191743
تاریخ انتشار : 3 مهر 1395 13:54
تعداد مشاهدات : 96

مدرسه علمیه حضرت حجت(عج)

هفته دفاع مقدس گرامی باد

احساسات در جبهه‏ شهادت رزمنده‏ها در جنگ هميشه به دلیل قدرت و توانمندي دشمن نبود. خيلي وقتها نپختگي و عدم تجربه يا احساساتي شدن نيروهاي خودي باعث مي‏شد که يكي از نيروهاي خوب از دست برود و خانواده‏اي را داغدار كند. به هر حال چون تجربه جنگ نداشتيم و از بسياري از فنون و تاكتيك‏هاي نظامي بي‏اطلاع بوديم گاهي احساساتي مي‏شديم. به ياد دارم در نبرد شكنندة بازي دراز كه به دشمن حمله كرديم و ‏زمين گير شديم و هيچ پيشرفتي نداشتيم، يكی از طلبه‏هاي رزمنده در پشت خاكريزهاي خودمان احساساتي و نيمه موجي شده بود. نارنجك تفنگي را بر سر اسلحه‏اش گذاشت و خواست به طرف دشمن ‏كه چند كيلومتری ما بود، شليك كند، امّا از آن جا كه نارنجك تفنگي صد و پنجاه متر بيشتر نمي‏رفت، آن نارنجك در پشت تپّه به شهيد مجتبي كاظمي اصابت کرد و او را به شهادت رساند. به بالين او كه رسيدم دیدم همه با تعجب به وی نگاه مي كردند؛ چون توپ ‏و خمپاره يا تانك دشمن به آن قسمت نمي‏توانست راه يابد. من هم چيزي از آنچه ديده بودم به زبان نياوردم؛ چون اولا يقيين و اثباتش مشكل بود، ثانيا نيرو يا نيروهای ديگر از دستمان مي‏رفت. ولي پيوسته اين غصّه در دلم ماند كه طلبه بسيار خوبي به دلیل احساسي شدن و موجي شدن طلبه ديگري، از دستمان رفت

احساسات در جبهه‏

شهادت رزمنده‏ها در جنگ هميشه به دلیل قدرت و توانمندي دشمن نبود. خيلي وقتها نپختگي و عدم تجربه يا احساساتي شدن نيروهاي خودي باعث مي‏شد که يكي از نيروهاي خوب از دست برود و خانواده‏اي را داغدار كند. به هر حال چون تجربه جنگ نداشتيم و از بسياري از فنون و تاكتيك‏هاي نظامي بي‏اطلاع بوديم گاهي احساساتي مي‏شديم.
به ياد دارم در نبرد شكنندة بازي دراز كه به دشمن حمله كرديم و ‏زمين گير شديم و هيچ پيشرفتي نداشتيم، يكی از طلبه‏هاي رزمنده در پشت خاكريزهاي خودمان احساساتي و نيمه موجي شده بود. نارنجك تفنگي را بر سر اسلحه‏اش گذاشت و خواست به طرف دشمن ‏كه چند كيلومتری ما بود، شليك كند، امّا از آن جا كه نارنجك تفنگي صد و پنجاه متر بيشتر نمي‏رفت، آن نارنجك در پشت تپّه به شهيد مجتبي كاظمي اصابت کرد و او را به شهادت رساند. به بالين او كه رسيدم دیدم همه با تعجب به وی نگاه مي كردند؛ چون توپ ‏و خمپاره يا تانك دشمن به آن قسمت نمي‏توانست راه يابد. من هم چيزي از آنچه ديده بودم به زبان نياوردم؛ چون اولا يقيين و اثباتش مشكل بود، ثانيا نيرو يا نيروهای ديگر از دستمان مي‏رفت. ولي پيوسته اين غصّه در دلم ماند كه طلبه بسيار خوبي به دلیل احساسي شدن و موجي شدن طلبه ديگري، از دستمان رفت.

عبور از ميدان مين و تأثير آيه «وَ جَعَلْنا»

معمولا در جبهه گروههايي را به عنوان گشتي يا گشت شناسايي به قسمت‏هايي كه دست دشمن است، مي‏فرستند. يك روز من و يكي دو تن از دوستان براي شناسايي به روستاي داربلوط رفتيم. براي برگشتن، دو راه بود؛ يكي از كنار رودخانه كه مارپيچ بود و چند ساعت طول مي‏كشيد و ديگري از دشت كه چند ساعت نزديكتر بود، اما در ديد دشمن بود و خطر گم شدن هم وجود داشت. من چون خسته بودم، تصميم گرفتم از وسط دشت بيايم. شروع به دويدن كردم. البته گاهي مجبور مي‏شدم كمرم را خم كنم تا دوربين‏دار مستقر بر ارتفاع 1150 من را نبيند. مدام آية «وجعلنا» را مي‏خواندم تا از گزند دشمن مصون باشم. رسيدم به زميني كه در آن «مين» كار گذاشته بودند و با سيم آنها را به هم متصل كرده بودند. من تا آن زمان، انواع مختلفی از مين ضد نفر و ضد تانك ديده بودم، اما اينها مثل آنچه که قبلا ديده بودم، نبود. گمان كردم زمين كشاورزي است و مالك آن حدود، زمين را اين گونه مشخص كرده. با خود گفتم از روي آنها مي‏روم فقط دقت مي‏كنم كه پا روي سيمها نگذارم تا ضربه‏اي به كشاورز بيچاره وارد نیاید. همان طوري كه مي‏دويدم از زمين پر از مين هم عبور كردم. وقتي به مقر رسيدم و آن مكان را براي دوستانم توضيح دادم، آنان گفتند كه تو از وسط ميدان مين رد شدی. با تعجب به آنها نگاه كردم و از اين كه آية «وجعلنا» من را هم از دشمن و هم از ميدان مين نجات داد، خداوند را شكرگزاري‏كردم. 

تعهّد براي آوردن جنازه يكديگر

در جبهه دو نفر بودند که با هم دوست شدند. از آنجا که يكي از آنها جوان خوش سيمايي به نام شرفي بود و ديگري رزمنده‏اي بود كه چهرة زيبايي نداشت، اين مايه تعجب رزمنده‏ها شده بود. اين دو با هم عهد كردند كه هر كدام شهيد شد، ديگري پيكرش را بياورد. شرفي به شهادت رسيد و آن رزمندة ديگر با تمام سختي‏ها و خطراتي كه داشت پيكر او را به پشت خط مقدم رساند.

مَرْدِه خداحافظ

طلبة ساده و كشاورززاده‏اي به نام يداللّه ديده‏بان بود. او از خانوادة بسيار ساده و فقيري بود، امّا سرشار از معرفت و محبت. تكيه‏كلام او هميشه «مَرْدِه» بود. سلام مَرْدِه. چطوري مَرْدِه؟ در حوزه نیز به هر طلبه‏اي مي‏رسيد، مي‏گفت: «مرده».
قبل از رفتن به خط آتش مستقيم، در جبهه متداول بود كه رزمندگان با هم خداحافظي مي‏كردند و حلاليت مي‏طلبيدند؛ چون احتمال شهادت، زياد بود.
قبل از خط آتش مستقيم در خط مقدم روي زمين دراز كشيده بودم. آقاي ديده‏بان كنارم آمد و گفت: خداحافظ مَرْدِه. من هم همان طور كه دراز كشيده بودم از روي شوخي گفتم اگر مُرْدي التماس دعا. او رفت و همان روز شهيد شد.
اين خاطره جبهه هميشه براي من رنج‏آور است. با خود مي‏گويم اي كاش حداقل ايستاده بودم و با او خداحافظي كرده بودم.


از زبان استاد عابدینی


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :