جمعه - 2018 دسامبر 14 - 6 ربيع الثاني 1440 - 23 آذر 1397
Delicious facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 185169
تاریخ انتشار : 3 تیر 1395 16:22
تعداد بازدید : 242

علم دنیایی را یاد گرفتیم ولی آن ما را به ترک دنیا راهنمایی کرد

گفت قربان چگونه ممکن است بدون خوردن هیچ اناری، پی به ترش یا شیرین بودن آن ببرم زیرا من که چندین سال است مراقب این باغ هستم چیزی از آن نخورده ام. مالک شگفت زده از جایش برخاست و گفت: چرا و چگونه از میوه ی این باغ نخورده ای؟ در جواب گفت: تو به من گفته ای که مراقب این باغ باشم نگفتی که اجازه داری از آن بخوری و من نمیتوانستم بدون اجازه ی صاحب باغ از آن بخورم. مالک وقتیکه موضوع را به دقت بررسی کرد دانست که راست میگوید و تا کنون میوه این باغ را نچشیده است. او را شخصی بزرگوار و بسیار امانتدار یافت لذا آزادش کرده و دختر خود را به عقد وی در آورد و او را برادر و داماد خویش خواند.

ابو عبدالرحمن عبدالله بن واضح مروزی، آزاده بنی حنظله، عالم زاهد، فقه را از سفیان و مالک بن انس رضی الله عنه آموخت. «موطا» از او روایت شده است. بیشتر از مردم بریده میشد. بشدت خلوت و تنهایی و زهد و ورع را دوست میداشت و پدرش نیز دارای همین صفات بود. 

گویند که پدرش در باغ مالک خود کار میکرد و مدت زمانی طولانی پرستار و باغبان آن باغ بود. روزی مالک برای بازدید به باغ آمد و از او خواست اناری شیرین را برایش بیاورد. او رفت و چند انار را در اختیار مالک قرار داد. هنگامی وی مشغول خوردن انارها شد دید که همه ی آنها ترش هستند. مالک خطاب به مبارک گفت: اینها که همه ترش هستند برو و چند انار شیرین بیاور. برای بار دوم انارهایی که آورده بود همه ترش بودند. مالک با عصبانیت گفت: من انار شیرین را خواستم تو باز هم انار ترش آوردی. برای بار سوم رفت و از درختان دیگر چند عدد انار را چید و پیش روی مالک گذاشت. 

وقتی که مالک آنها را شکست دید که باز هم همه ترش هستند. مالک با عصبانیت بیشتر غرید و گفت: مرد حسابی تو چندین سال است باغبان این باغ هستی هنوز انار ترش و شیرین را نمیشناسی؟ در جواب گفت: خیر قربان. مالک متعجبانه گفت: این چگونه ممکن است؟ گفت قربان چگونه ممکن است بدون خوردن هیچ اناری، پی به ترش یا شیرین بودن آن ببرم زیرا من که چندین سال است مراقب این باغ هستم چیزی از آن نخورده ام. مالک شگفت زده از جایش برخاست و گفت: چرا و چگونه از میوه ی این باغ نخورده ای؟ در جواب گفت: تو به من گفته ای که مراقب این باغ باشم نگفتی که اجازه داری از آن بخوری و من نمیتوانستم بدون اجازه ی صاحب باغ از آن بخورم. مالک وقتیکه موضوع را به دقت بررسی کرد دانست که راست میگوید و تا کنون میوه این باغ را نچشیده است. او را شخصی بزرگوار و بسیار امانتدار یافت لذا آزادش کرده و دختر خود را به عقد وی در آورد و او را برادر و داماد خویش خواند.

عبدالله نتیجه ی آن ازدواج است. اشعث پسر شعبه مصیصی میگوید: هارون الرشید خلیفه عباسی، به شهرک رقّه در شام مسافرت کرده و در آنجا رحل اقامت افکند. وقتیکه او آنجا بود، عبدالله بن مبارک وارد رقه شد و مردم فراوانی پشت سر او به حرکت در آمدند و بر اثر قدم آنان، گرد و غبار فراوانی برخاست. خلیفه در بالای برج، آن جمعیت را مشاهده کرده و پرسید: این تجمع چیست؟ گفتند: عالمی از اهل خراسان به نام عبدالله بن مبارک به شهر میاید و مردم به احترامش در پیرامونش گرد آمده اند. گفت: این مالک است نه هارون، که جز پلیس و محافظ کسی در اطرافش نیست. 

عبدالله به جهاد رفت وقتیکه برگشت در «هیته» در سال 281 یا 282 وفات یافت. روحش شاد. هیته شهریست در کنار رود فرات و بالاتر از انبار. عبدالله شعر هم میسرود و اشعارش هم اکنون موجود است. پندها و اندرزهای حکمت آمیز فراوانی از او بجا مانده است این سخن نغز از اوست: «علم دنیایی را یاد گرفتیم ولی آن ما را به ترک دنیا راهنمایی کرد». اخبار و سخنان او در چند جزء جمع آوری شده و مورد استفاده است. منبع: توشه راه نجات


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :