سه شنبه - 2018 اکتبر 23 - 13 صفر 1440 - 1 آبان 1397
Delicious facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 184934
تاریخ انتشار : 1 تیر 1395 10:24
تعداد بازدید : 134

لطایف قرآنی

در اصفهان مجنونی بود. روزی داخل مجلس امیر گردید و در حضور امیر یک طبق شیرینی بود. مجنون دید و گفت: ای امیر این چه چیزی است؟ امیر دستور داد یک عدد لوز به او دادند. چون خورد گفت: ای امیر خدای متعال در قرآن میفرماید:


منفعت چوب

شخصی در نماز جماعت حاضر شد. شنید که امام جماعت این آیه شریفه را می خواند: «بادیه نشینان عرب کفر و نفاقشان شدیدتر است» (سوره توبه _97)

مرد چوبی برداشت و بر سر امام جماعت زد و از مسجد بیرون رفت. روز دیگر که به نماز جماعت آمد شنید که امام جماعت این آیه را می خواند: «گروهی از عربهای بادیه نشین به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند» (سوره توبه _99)

مرد گفت: ای امام معلوم است که چوب در تو اثر کرده است!(1)

پاسخ کوبنده

اسکافی از دبیران سامانیان بود و در دیوان رسایل نوح بن منصور دبیر بود و چون قدر او را ندانستند به نزد الپتکین رفت که او را گرامی داشت. سپس بین نوح و الپتکین جدایی پیش آمد و نوح نامه ای آتشین و پر از وعید و تهدید برای الپتکین نوشت.

چون این نامه به الپتکین رسید بسیار آزرده شد و از اسکافی خواست که در پاسخ سنگ تمام گذارد. اسکافی بالبداهه جواب نوح را اینگونه داد: «به نام خداوند بخشنده مهربان. باز قوم گفتند: ای نوح تو با ما جدل و گفتگو بسیار کردی اکنون اگر راست می گویی سخن کوتاه کن و بر ما وعده عذابی که دادی بیار» (سوره هود _32)(2)

دزد ناشی

عربی موسی نام صبحگاهی در باغچه مسجد وضو می ساخت کیسه زری یافت آنرا بدست گرفته به مسجد رفت که عقب امام نماز گذارد. همین که امام جماعت به نماز ایستاد اتفاقا این آیه را خواند: «اینک بازگو چه در دست راست داری یا موسی» (سوره طه _17)

عرب گفت: به خدا قسم که تو ساحری. کیسه را مقابل محراب انداخته و فرار کرد که مبادا او را به تهمت دزدی بگیرند.(3)

دیوانه عاقل

در اصفهان مجنونی بود. روزی داخل مجلس امیر گردید و در حضور امیر یک طبق شیرینی بود. مجنون دید و گفت: ای امیر این چه چیزی است؟ امیر دستور داد یک عدد لوز به او دادند.

چون خورد گفت: ای امیر خدای متعال در قرآن میفرماید: «نخست دو تن از رسولان را فرستادیم» امیر گفت: لوز دیگری به او دادند.

چون خورد گفت: ای امیر خدای می فرماید: «باز رسول سومی برای مدد و نصرت مامور کردیم ...» (سوره یس _14) امیر دستور داد لوز دیگری به او دادند.

چون خورد گفت: خدا می فرماید: «فرمود: چهار مرغ بگیر و گوشت آنها بهم آمیز» (سوره بقره _260) امیر لوز دیگری به او داد.

گفت: خدا می فرماید: «... برخی از روی خیال بافی می گویند عده آنها پنج نفر بود ...» (سوره کهف _22) لوز دیگری به او داد.

گفت: خدا می فرماید: «اوست خدایی که آسمانها و زمین را در 6 روز آفرید ...» (سوره حدید _4) لوز دیگری به دادند.

مجنون همینطور پشت سر هم آیه ای می خواند و لوزی می گرفت تا اینکه امیر خسته شد و دستور داد لوز را با طبقش پیش مجنون گذاشتند.

مجنون گفت: اگر چنین نمی کردی هر آیینه آن آیه شریفه را می خواندم که می فرماید: «و باز او را بر قومی بالغ بر صد هزار یا افزون به رسالت فرستادیم» (سوره صافات _147)

امیر گفت: مرحبا عجب مجنونی بودی چه بسیار خوشدل شدم از کلمات تو.(4)

بهره اندک

روزگاری مردم دمشق به بیماری طاعون گرفتار شدند. در این هنگام (ولید بن عبد الملک) تصمیم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند: مگر سخن خدای متعال را نشنیده ای که می فرماید: «بگو اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید، سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت»

ولید گفت: من فقط همان بهره اندک را می خواهم نه چیز دیگر را!(5)

ترس از شکر

شخصی می گفت روزی به عیادت یکی از فضلا که بسیار بیمار بود رفتم و چون نزد او نشستم و پرسش احوال او کردم به او گفتم: خدا را شکر کن و حمد او بجای بیاور.

تبسم نمود و گفت: چگونه شکر کنم و حال آنکه خدای تعالی فرموده است: «اگر شکر کنید برای شما زیاد می کنم» می ترسم که اگر شکر او کنم بر بیماری من بیفزاید.(6)

آیه مناسب قبر

سلطان محمود گوری برای خود ساخت و به یکی از ندیمان گفت: آیه مناسبی از قرآن پیدا کن که بر روی سنگ گورم حک کنیم.

ندیم گفت: «این همان دوزخی است که برای شما وعده دادند» سوره یس _63)(7)

لعنت بر خودت

کودکی در مکتب خانه قرآن می خواند و از روی عادت این آیه را تکرار می کرد: «لعنت ما تا روز جزا بر تو حتمی و محقق است» (سوره حجر _35)

شخصی شنید و گمان کرد که کودک با اوست پس عصبانی شد و گفت: «لعنت به خودت و پدر و مادرت» کودک در حالی که خیلی متعجب بود گفت: در قرآن چنین نیست آیا من هم بگوییم؟!!(8)

لقب مناسب

یکی از خلفای عباسی که بسیار ظالم و ستمگر بود به یکی از ندیمان خویش گفت: برای من لقبی پیدا کن که پسوند آن اسم (ا...) باشد مثل (المعتصم با...) آن ندیم پس از لحظه ای گفت: هیچ لقبی برای تو مناسبتر از (نعوذ با...) نیست!(9)

اذان نماز

موذنی اذان می گفت و مردم با عجله و شتاب روی به مسجد می نهادند و برای صف نماز جماعت از هم سبقت می گرفتند. ظریفی حاضر بود گفت: والله اگر موذن به جای «حی علی الصلاة» می گفت (حی علی الزکوة) مردم در فرار از مسجد بر همدیگر سبقت می گرفتند!(10)

بخیل زیرک

بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسه ای را به کوزه گر داد.

کوزه گر پرسید: بر روی کوزه ات چه بنویسم؟

بخیل گفت: بنویس هرکس از آن بنوشد از من نیست.

کوزه گر پرسید: بر کاسه ات چه بنویسم.

بخیل گفت: بنویس هر کس از آن نخورد از من است.(11)

حافظ فراموشکار

روزی حافظ قرآنی می خواست برای مردم از حفظ قرآن بخواند. چون به تلاوت آغاز کرد گفت: (بسم الله الرحمن الرحیم. یس) بقیه را فراموش کرد. از این رو مدتی ساکت ماند.

پس از مدتی یکی از حاضران گفت: اگر (والقرآن الحکیم) را فراموش کرده ای (صدق الله العلی العظیم) را که فراموش نکرده ای!!(12)

منابع:

نشریه قرآنی بشارت _ شماره 14

نشریه قرآنی بشارت _ شماره 38

کشکول شیخ محمد منتظری

نشریه قرآنی بشارت _ شماره 13

کشکول شیخ محمد منتظری

نشریه قرآنی بشارت _ شماره 38

نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37

مکاتبه و اندیشه _شماره 12

نشریه قرآنی بشارت _ شماره 34

برگرفته از: دانشنامه رشد


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :