دوشنبه - 2018 اکتبر 22 - 12 صفر 1440 - 30 مهر 1397
Delicious facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 184829
تاریخ انتشار : 30 خرداد 1395 19:25
تعداد بازدید : 326

با کریمان کارها دشوار نیست

داراى رخساره‏ اى سفيد آميخته به اندكى سرخى؛ چشمانى سياه‏ ؛ گونه‏ اى هموار؛ محاسنى انبوه؛ گيسوانى مجعد و پر؛ گردنى سيمگون؛ اندامى متناسب؛ شانه ‏اى عريض؛ استخوانى درشت؛ ميانى باريك؛ قدى ميانه؛ نه چندان بلند و نه كوتاه؛ سيمائى نمكين و چهره‏ ئى در شمار زيباترين چهره‏ ها بود.


... پدرش، امير مؤمنان على بن أبي طالب عليه السلام و مادرش مهتر زنان فاطمه دختر پيامبر خدا است .

در تاريخ، از اين كوتاهتر و در عالم نسب‏ها، از اين پرشرافت‏تر، نسبى وجود ندارد.

در شهر مدينه، شب نيمه‏ ى ماه رمضان سال سوم هجرت، تولد يافت. فرزند نخستين پدر و مادرش بود. رسول اكرم- صلى اللّه عليه و آله- بلافاصله پس از ولادتش، او را گرفت؛ در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. سپس براى او گوسفندى قربانى كرد؛ سرش را تراشيد و هم وزن موى سرش- كه يك درم و چيزى افزون بود- نقره به مستمندان داد؛ دستور داد تا سرش را عطر عطرآگين كنند. و از آن هنگام، آئين عقيقه و صدقه دادن به هموزن موى سر نوزاد، پديد آمد.

او را حسن نام داد و اين نام در جاهليت سابقه نداشت. و كنيه‏ ى او را ابو محمد نهاد و اين تنها كنيه‏ ى اوست.

لقب‏هاى او: السبط است و السيد و الزكى و المجتبى و التقى.

  فرزندان آن حضرت از دختر و پسر 15 نفر بوده‏اند، بنام ‏هاى:

زيد، حسن، عمرو، قاسم، عبد اللّه، عبد الرحمن، حسن اثرم، طلحة، ام الحسن، ام الحسين، فاطمه، ام سلمة، رقيه، ام عبد اللّه، و فاطمه.

نسل او فقط از دو پسرش: حسن و زيد، باقى ماند و از غير اين دو انتساب به آن حضرت درست نيست.

هيچ‏كس از جهت منظر و اخلاق و پيكر و رويه و مجد و بزرگوارى، به رسول اكرم شبيه‏ تر از او نبود، وصف‏ كنندگانش او را اينچنين ستوده‏ اند ..

و گفته ‏اند:

داراى رخساره‏ اى سفيد آميخته به اندكى سرخى؛ چشمانى سياه‏؛ گونه‏ اى هموار؛ محاسنى انبوه؛ گيسوانى مجعد و پر؛ گردنى سيمگون؛ اندامى متناسب؛ شانه‏ اى عريض؛ استخوانى درشت؛ ميانى باريك؛ قدى ميانه؛ نه چندان بلند و نه كوتاه؛ سيمائى نمكين و چهره‏ ئى در شمار زيباترين چهره‏ ها بود.

و يا چنانكه شاعرى سرود:

هيچ زيبائى و حسنى بخاطر هوشمندان نگذشته مگر آنكه او را از آن زيبائى، بهره‏ ئى خاص بود

پيشانى او در زير طره‏ ى گيسويش بدان ميمانست كه:

ماه تمامى، تاجى از شام تاريك، بر سر نهاده باشد.

بوى دلاويز او، از «عنبر» خاكيان برتر بود- و از مشك آنان .. گفتنى كه آن عطرى آسمانى است.

ابن سعد گفته است: «حسن و حسين به رنگ سياه، خضاب ميكردند».

واصل بن عطاء گفته است: «در حسن بن على، سيماى پيغمبران و درخشندگى پادشاهان بود».

بيست و پنج بار حج كرد پياده، در درحالى‏كه اسبهاى نجيب را با او يدك مى‏ كشيدند.

هرگاه از مرگ ياد مى‏ كرد ميگريست و هرگاه از قبر ياد مى ‏كرد مى‏ گريست و هرگاه محشر را و عبور از صراط را بياد مى‏ آورد مي گريست و هرگاه بياد ايستادن بپاى حساب مى‏ افتاد آنچنان نعره مى‏زد كه بيهوش مى‏شد و چون بياد بهشت و دوزخ مى ‏افتاد همچون مار گزيده بخود مى‏پيچيد، از خدا طلب بهشت مى‏كرد و به او از آتش پناه مى‏برد.

و چون وضو مى‏ساخت و بنماز مى‏ايستاد، بدنش بلرزه مى‏افتاد و رنگش زرد مى‏شد.

سه نوبت، دارائيش را با خدا تقسيم كرد و دو نوبت از تمام مال خود براى خدا گذشت. و با اين همه، در تمامى حالات بياد خدا بود. گفته‏اند:

«در زمان خودش آن حضرت عابدترين مردم و بى‏اعتناترين مردم به زيور دنيا بود».

در سرشت و طينت او برترين نشان‏هاى انسانيت وجود داشت.

هر كه او را ميديد به ديده‏ اش بزرگ مى‏آمد و هر كه با او آميزش داشت بدو محبت مى‏ورزيد و هر دوست يا دشمنى كه سخن يا خطبه‏ ى او را مى‏شنيد، به آسانى درنگ مى‏كرد تا او سخن خود را تمام كند و خطبه ‏اش را بپايان برد.

محمد بن اسحاق گفت: «پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم هيچ‏كس از حيث آبرو و بلندى قدر، به حسن بن على عليه السلام نرسيد. بر در خانه‏اش فرش مى‏گستردند و چون او از خانه بيرون مى‏آمد و آنجا مى‏نشست راه بسته مى‏شد و باحترام او كسى از برابرش عبور نمى‏كرد و او چون مى‏فهميد، برمى‏خواست و بخانه ميرفت و آنگاه مردم رفت و آمد ميكردند».

در راه مكه از مركبش فرود آمد و پياده به راه ادامه داد، در كاروان كسى نماند كه بدو تأسى نجويد و پياده نشود، حتى سعد بن ابى وقاص كه پياده شد و در كنار آن حضرت راه افتاد.

«مدرك بن زياد» به ابن عباس- كه براى حسن و حسين ركاب گرفته بود و لباسشان را مرتب مى‏كرد- گفت: «تو از اينها سالخورده‏ترى! ركاب بر ايشان ميگيرى؟» وى جواب داد: «اى فرومايه پست! تو چه ميدانى اينها كى‏اند! اينها پسران رسول خدايند. آيا اين موهبتى از جانب خدا بر من نيست كه ركابشان را بگيرم و لباسشان را مرتب كنم؟!».

با اين شأن و منزلت، تواضعش چنان بود كه: روزى بر عده‏ اى مستمند مى‏ گذشت و آنها پاره‏هاى نان را بر زمين نهاده و خود روى زمين نشسته بودند و مى‏خوردند. چون حسن بن على عليه السلام را ديدند گفتند: «اى پسر رسول خدا بيا با ما هم غذا شو!» فورا از مركب فرود آمد و گفت: «خدا متكبران را دوست نميدارد» و با آنان به غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنها را به ميهمانى خود دعوت كرد، هم غذا بآنان داد و هم پوشاك.

  بخشش و كرم او آنچنان بود كه مردى حاجت نزد او آورد. آن حضرت باو گفت: «حاجتت را بنويس و به ما بده» و چون نامه‏ى او را خواند، دو برابر خواسته‏اش بدو بخشيد. يكى از حاضرين گفت: اين نامه چقدر براى او پربركت بود، اى پسر رسول خدا!. فرمود: «بركت آن براى ما بيشتر بود، زيرا ما را از اهل نيكى ساخت. مگر نميدانى كه نيكى آن است كه بى‏خواهش به كسى چيزى دهند و اما آنچه پس از خواهش مى‏دهند، بهاى ناچيزى است در برابر آبروى او. شايد آن كس شبى را با اضطراب و ميان بيم و اميد بسر برده و نميدانست كه آيا در برابر عرض نيازش، دست رد به سينه‏ى او خواهى زد يا شادى قبول به او خواهى بخشيد و اكنون با تن لرزان و دل پرتپش نزد تو آمده، آنگاه اگر تو فقط بقدر خواسته‏اش به او ببخشى، در برابر آبروئى كه نزد تو ريخته بهاى اندكى به او داده‏ئى».

مردى از او چيزى خواست. به او پنجاه هزار درهم و پانصد دينار عطا كرد و فرمود: «كسى را براى حمل اين بار حاضر كن» و چون كسى را حاضر كرد، رداى خود را بدو داد و گفت: «اينهم اجرت باربر».

  عربى نزد او آمد. فرمود: «هر چه ذخيره داريم به او بدهيد» بيست هزار درهم بود همه را به عرب دادند. گفت: مولاى من! اجازه ندادى كه حاجتم را بگويم و مديحه‏اى در شأن تو بخوانم! آن حضرت در پاسخ، اشعارى انشاء كرد بدين مضمون كه: «بيم فرو ريختن آبروى آن كس كه از ما چيزى مى‏خواهد، موجب مى‏شود كه ما پيش از خواهش و سؤال او به او ببخشيم».

مدائنى روايت كرده كه :حسن و حسين و عبد اللّه بن جعفر به راه حج مى‏رفتند. توشه و تنخواه آنان گم شد. گرسنه و تشنه به خيمه‏اى رسيدند كه پيرزنى در آن زندگى ميكرد، از او آب طلبيدند. گفت: اين گوسفند را بدوشيد و شير آن را با آب بياميزيد و بياشاميد. چنين كردند. سپس از او غذا خواستند، گفت: همين گوسفند را داريم، بكشيد و بخوريد. يكى از آنان گوسفند را ذبح كرد و از گوشت آن مقدارى بريان كرد و همه خوردند و سپس همانجا بخواب رفتند. هنگام رفتن به پير زن گفتند: ما از قريشيم، به حج مى‏رويم، چون بازگشتيم نزد ما بيا با تو به نيكى رفتار خواهيم كرد. و رفتند.

شوهر زن كه آمد و از جريان خبر يافت، گفت واى بر تو! گوسفند مرا براى مردمى ناشناس ميكشى، آنگاه ميگوئى: از قريش بودند؟!.

روزگارى گذشت و كار بر پيرزن سخت شد، از آن محل كوچ كرد و به مدينه عبورش افتاد. حسن بن على عليه السلام او را ديد و شناخت. پيش رفت و گفت:

مرا مى‏شناسى؟ گفت نه! گفت: من همانم كه در فلان روز مهمان تو شدم.

و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دينار زر باو دادند. آنگاه او را نزد برادرش حسين بن على عليه السلام فرستاد، آن حضرت نيز به همان اندازه بدو بخشيد و او را نزد عبد اللّه بن جعفر فرستاد و او نيز عطائى همانند آنان باو داد.»

  دو مرد، يكى از بنى هاشم و ديگرى از بنى اميه با يكديگر مجادله داشتند. اين ميگفت قوم من بزرگوارترند و آن ميگفت قوم من .. قرار شد هر يك نزد ده نفر از مردم قوم و طايفه خود بروند و چيزى بخواهند ..

اموى نزد ده تن از بنى اميه رفت، هر يك ده هزار درهم به او دادند. و اما هاشمى، ابتدا نزد حسن بن على عليه السلام آمد، آن حضرت دستور داد صد و پنجاه هزار درهم به او بدهند، سپس نزد حسين بن على عليه السلام رفت، آن حضرت پرسيد: پيش از من به كسى مراجعه كرده‏اى؟ گفت: آرى، به برادرت حسن عليه السلام ، فرمود:

من قدرت ندارم بر عطيه سرور خود چيزى بيفزايم .. و او نيز صد و پنجاه هزار درهم به اين سائل داد. مرد اموى آمد با صد هزار درهم كه از ده كس گرفته بود و مرد هاشمى آمد با سيصد هزار درهم كه از دو تن گرفته بود.

اموى از اين تفاوت خشمگين شد، پول را به صاحبانش رد كرد و آنان هم پذيرفتند و هاشمى نيز همين كار را كرد ولى حسنين نپذيرفتند و گفتند:

خواهى بردار و خواهى بر خاك بيفكن، ما عطاى خود را بازنمى‏ستانيم.

روزى غلام سياهى را ديد كه گرده‏ى نانى در پيش نهاده، يك لقمه ميخورد و يك لقمه به سگى كه آنجاست ميدهد. از او پرسيد: چه چيز تو را به اين كار وامى‏دارد؟ گفت: شرم ميكنم كه خودم بخورم و به او ندهم. حسن عليه السلام به او فرمود: از اينجا حركت نكن تا من برگردم ... و خود نزد صاحب آن غلام رفت، او را خريد، باغى را هم كه در آن زندگى ميكرد خريد، غلام را آزاد كرد و باغ را بدو بخشيد.

و بجز اينها، سخن در كرم و بخشش او فراوان است...

حلم و گذشت او چنان بود كه با كوهها برابرى ميكرد.

زهد و بى ‏اعتنائى او به زيور دنيا آنچنان بود كه «محمد بن على بن الحسين بن بابويه» (متوفى بسال. 381 هجرى) كتابى را بنام:

زهد الحسن عليه السلام بدين صفت او اختصاص داد و در اين باره همين بس كه از همه‏ى دنيا يكباره بخاطر دين صرفنظر كرد.

او سرور جوانان بهشت و يكى از دو نفرى است كه دودمان پيامبر منحصرا از نسل آنان بوجود آمد، و يكى از چهار نفرى است كه رسول خدا با آنان به مباهله‏ى نصاراى نجران حاضر شد؛ و يكى از پنج نفر اصحاب كساء؛ و يكى از دوازده نفرى است كه خدا فرمانبرى آنان را بر بندگانش واجب و فرض ساخته. و او يكى از كسانى است كه در قرآن كريم پاك و منزه از پليدى معرفى شده؛ و يكى از كسانى است كه خدا دوستى آنان را پاداش رسالت پيامبر دانسته؛ و يكى از آنان كه رسول اكرم ايشان را هموزن قرآن و يكى از دو دست آويز گران وزن قرار داده. و او ريحانه‏ى رسول خدا او محبوب اوست و آن كسى است كه پيامبر دعا مى‏كرد خدا دوستدار او را دوست بدارد.

افتخارات او بقدرى است كه ياد كردن آنها به طول مى‏انجامد و تازه پس از بيانى دراز به آخر نمى‏رسد.

پس از وفات پدرش، مسلمانان با او به خلافت، بيعت كردند.

در همان مدت كوتاه حكومتش، به بهترين شكل كارها را اداره كرد.

در پانزدهم جمادى الاولى سال 41 (بنابر صحيح‏ترين روايتها) با معاويه‏ قرار صلح منعقد ساخت و با اين كار هم دين را حفظ كرد و هم مؤمنان را از قتل نجات داد و در اين كار بر طبق آموزش خاصى كه بوسيله‏ى پدرش از پيامبر دريافت كرده بود، عمل نمود. دوران خلافت رسمى و ظاهرى او هفت ماه و بيست و چهار روز بود.

  پس از امضاى قرار داد صلح، به مدينه بازگشت و در آن شهر اقامت گزيد و خانه‏ى او براى ساكنان و واردان آن شهر، دومين حرم شد و او خود در اين هر دو حرم، جلوه‏گاه هدايت و قرارگاه دانش و پناه‏گاه مسلمانان گشت. دور و بر او مردمى از شهرهاى دور دست گرد آمدند براى فهم و شناخت دين و سپس رفتن و قوم خود را از قهر و عذاب بيم دادن. و اينها همان شاگردان و حاملان دانش او و راويان از او بودند. و حسن بن على عليه السلام بخاطر علم و دانش فراوانى كه خدا بدو ارزانى داشته بود و هم بخاطر قدر و منزلت بلندى كه در دل مردم داشت، تواناترين بشر بود براى پيشوائى امت و رهبر فكرى آنان و درست كردن عقايدشان و متحد ساختن و بهم بستن ايشان.

نماز صبحگاه را كه ميخواند، تا بر آمدن آفتاب در مسجد رسول خدا مى‏نشست و به ذكر خدا مى‏پرداخت.

بزرگان و برگزيدگان مردم گرد او مى‏نشستند و او با آنان سخن ميگفت. ابن صباغ (در كتاب الفصول المهمه ص 159) مى‏نويسد: «مردم گرد او جمع مى‏شدند و او با سخنان خود عقده‏هاى علمى را مى‏گشود و ايرادهاى مخالفين را پاسخ مى‏داد».

چون حج ميگزارد، در هنگام طواف مردم براى اينكه به او سلام كنند آنچنان ازدحام ميكردند كه گاه نزديك بود خود او پايمال شود!

  او را بارها مسموم كردند ،در آخرين بار بود كه احساس خطر كرد، به برادرش حسين عليه السلام گفت: «من بزودى از تو جدا خواهم شد و به پروردگارم خواهم پيوست. بدان كه مرا مسموم كرده و كبدم را تباه ساخته‏اند. من خود، عامل و سبب اين كار را مى‏شناسم و در پيشگاه خدا از مسبب آن دادخواهى خواهم كرد، سپس فرمود: «مرا در كنار رسول خدا بخاك بسپار زيرا من به او و خانه‏ى او اولاترم‏ ، ولى اگر نگذاشتند تو را به حق آن پيوندى كه به خدا نزديكت ساخته و به خويشاوندى نزديكى كه با پيامبر خدا دارى‏ سوگند ميدهم كه نگذارى بخاطر من قطره‏ى خونى ريخته شود؛ بگذار تا رسول خدا را ملاقات كنيم و نزد او از دشمنان دادخواهى نمائيم و جفاى مردم را باو بازگوئيم».

  سپس سفارشهاى لازم را درباره‏ى خاندان و فرزندانش و آنچه از خود بجا گذارده بود باور كرد و او را به آنچه پدرشان على در لحظه‏ى مرگ وصيت كرده بود، وصيت نمود و جانشينى او را به شيعيان اعلام كرد. و در روز 17 ماه صفر سال 49 وفات يافت.

ابو الفرج اصفهانى نوشته است: «معاويه ميخواست براى پسرش يزيد بيعت بگيرد و در انجام اين منظور، هيچ چيز براى او گران‏بارتر و مزاحم‏تر از حسن بن على عليه السلام و سعد بن ابى وقاص نبود. بدين جهت هر دو را با وسائل مخفى مسموم كرد».

و بسى روشن است كه فجايع بزرگى از اين نوع، همچون تازيانه‏اى بر پيكر خواب رفته و تخديرشده‏ى مردم بود كه شعور و درك آنان را بر مى‏انگيخت و احساس درد را در آنان زنده مى‏ساخت .. اقطار اسلامى دهان بدهان خبر اين پيشامد بزرگ را پخش كردند؛ در هر گوشه، موج شيون مردم از زمينه شورشى خبر ميداد و در هر سال، بلند شدن غوغائى، دستگاه حكومت را به انقلابى تهديد ميكرد. و خداى سبحان مى‏گويد:

«ستمگران بزودى خواهند دانست كه به چه سرانجامى دچار مى‏شوند».

سلام وصلوات خداوند بر ریحانه رسول ، حضرت حسن بن علی علیه السلام

برگرفته از کتاب صلح امام حسن ،پر شکوه ترین نرمش قهرمانانه تاریخ : نوشته شیخ راضی آل یاسین ، ترجمه ایه الله خامنه ای، صفحات 35 تا 50

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :